تبليغاتX
کافه هفت
فرهنگی - هنری -ادبی
 اعتراف و عذر خواهی
روز 13 آبان که از خونه خارج و به طرف  میدان هفت تیر حرکت کردم  ، با گارد خیلی ویژه که ظاهراٌ ویژه سرویس کردن مردمند   روبه رو شدم و صحنه ای را دیدم که مطمئناٌ شما ها نیز در این اوضاع زیاد دیدید ..از دو طرف به جوان خیلی جوانی حمله شد..از یک سو بی شخصیت های لباس شخصی که سعی در دستگیری  جوان خیلی جوان داشتند واز سوی دیگر سه زن  و جالب از سه نسل متفاوت که با مقاومتی باور نکردنی  جوان خیلی جوان را به طرف خود می کشیدند و مانع بردنش می شدند..

انگار هر چه بر تعداد این بسیجی های .... بیشتر می شد، به قدرت این سه زن از سه نسل متفاوت نیز افزوده می شد  ( خواهشاٌ جای سه نقطه را  مطلقاٌ با کلمات رکیک پر کنید و استفاده از لغات مودبانه جایز نیست و برخورد غیر قانونی خواهد شد).

مزدوران مریض ، وقتی دیدند هیچ طوره  زورشان به این سه زن از سه نسل مختلف نمیرسد به راه و روش ونیز اصل خود که چیزی جز وحشیگری نیست متوسل شدند و با باتوم و کابل به جون این سه زن از سه نسل متفاوت افتادند اما تنها کسی در این صحنه  تسلیم می شد خدا بود (آخه این طور مزدوران با اعتماد به نفس تمام بیان می کنند اینه که خدا فقط با اوناست و لاغیر..)..خوب یکی نیست بهشون بگه که دیوونه ها اگه خدا با شماست خوب در عوضش کروبی که با ماست (وای ..استغفورالله...نوچ نوچ نوچ)

 

 

و اما سخنرانیم :

امروز می خوام چیزی بگم که اکثر کسانی که من رو می شناسند (مخصوصا هم دانشکده ای های سابقم) رو انگشت به دهن میذاره ..اینکه من به جدی  نگرفتن جامعه زنان قبل از این جنبش ، که از چیزی جز نادانی بنده نشات نمی گرفته  اعتراف  و عذر خواهی می کنم  و دستان تمام خواهران و مادران با شعور این مرز بوم را می بوسم و در برابر آنها سر تعظیم فرو می آورم

من به عنوان یک مرد، شرمنده ام وقتی بخاطر شعار  "مرگ بر روسیه" گفتن به شما ها که ناموس ایران هستید  از طرف کسانی که عنوان  حافظ ناموس ملت را به یدک میکشند و بابت آن پول نفت ، می گیرند بدترین و زشت ترین توهین ها را روا می دارند..

زنان امروز ما ،  هویتی مستقل از جنس شجاعت و شعور دارند و دیگر لازم نیست برای احراز هویت نام مردانشان را یدک بکشند..

قلب هر زن ایرانی مرکز درد و رنج از محدودیت های بی رحمانه ی این جامعه ی ایدئولوگ  زن ستیز است..این زنان ، حق خود را می طلبند و نه لحظه ای ترحم...

و امروز ما اعتراف می کنیم که قوت قلب و امید خود را از زنانی میگیریم که پیشگام تر از مردان  ، و با دل های دریایی و شجاعت وصف ناپذیرشان در صحنه های تلخ و خونین تاریخ می تازند..

و اینجا حیفم میاد که سروده‌ی آقای «شهریار دادور» را با شما ها زمزمه نکنم که چه زیبا می گوید:

گیرم که در باورتان

  به خاک نشسته‌ام

  و شاخه‌های جوان‌ام از ضربه‌های تبرهاتان

                                                           زخم‌دار است

                                                           با ریشه چه می‌کنید ؟

  گیرم که بر سر این بام

  بنشسته در کمین پرنده‌ای

                                     پرواز را علامت ممنوع می‌زنید

                                      با جوجه‌های نشسته‌ی در آشیانه

                                                                                    چه می‌کنید ؟

  گیرم که باد هرزه‌ی شب‌گرد

  با های‌و‌هوی نعره‌ی مستانه

                                          در گذر باشد

                                          با صبح روشن پر ترانه

                                                                       چه می‌کنید ؟

  گیرم که می‌زنید

  گیرم که می‌بُرید

  گیرم که می‌کُشید

  با رویش ِ ناگزیر ِ جوانه

                                  چه می‌کنید؟

 

پینوشت :

۱-این پست دینی بود بر گردن من که امیدوارم ادا شده باشد

۲-پرواز زود هنگام  مرد آفریننده  نوستالوژیک های هم نسلانم و ایران عزیزم تسلیت میگم..مسعود رسام و بیژن بیرنگ، به بخشی از زنده‌گی کودکی و نوجوانی نسل من، رنگ‌دانه‌های خوش‌رنگ پاشیدند و در آن سال‌های سیاه جنگ، در سخت‌ترین شرایط، خنده و شوق و شادی را برایمان به ارمغان آوردند. این هدیه‌ی باارزش هرگز از یادها پاک نخواهد شد. خاطرات خوش‌رنگ مسعود رسام همواره با ماست.روح‌اش شاد و یادش گرامی باد

 

۳-جمعی از دوستان وبلاگ نویس خوبم  که فکر کنم همه شما هم میشناسینشون  و جز لینک دوستانتون هستند قصد دارند یه سری میتینگ های فرهنگی سالم (مثل دسته جمعی به نمایشگاه و سینما و تاتر رفتن) رو راه بندازند تا شاید بچه وبلاگ نویس  بیشتر با هم تعاملات فرهنگی داشته باشند راه بندازند..اگه استقبال می کنید در نظرات خوبتون ذکر کنید و حتی اگه واسه هدفمند تر و موثرتر شدن این میتینگ ها پیشنهادی یا نظری دارید خواهشا ذکر کنید

 

۴-امروز یه جمله باحال از «ژاک پره ور» یاد گرفتم که از شوقم حیفم اومد به شما نگم :

وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد.

|+| نوشته شده توسط حسین مزارعی در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 نبش قبر
وارد کافه که شد بدون حتی نیم نگاهی به فضا ، یه راست پشت همون میزی نشست که عکس رنگ پریده ای از کافکا آویزون کرده بودند ، رفتم و رو در روش نشستم.

+ سلام...اسرار داشتی ببینیم...این دیدار بعد از چند سال چه معنی ای می تونه داشته باشه؟

با یه حالتی که انگار تازه یاد گرفته بود همه چیز رو به تخمِ نداشتش واگذار کنه ،به سیگارش پک سنگینی زد و  دودش رو با جمله " دلت واسم تنگ نشده بود؟ " به صورتم دواند...

+ چرا..دلم واسه چشمات که همه ی رنگ های سرد و گرم رو  تو خودش جا داده وهمه فقط سیاهیش رو می بینند تنگ شده بود...

_ می دونی تو این مدت 12 بار خودکشی کردم...؟

+هه....هه....یا زیادی دست و پا چلفتی شدی که تا الان نمردی یا  دوباره توهم "زنده به گور " صادق هدایت زده به سرت..هر کدومش باشه واسه من قابل احترام ه..

_ حیف که خیلی چیز ها گذشته و الی میدونستم چه کنم...

+ هیچ کاری نمی کردی..تو از اون آدمایی هستی که اجازه ۱۰ تا زندگی هم بهشون بدهند و نیز به ۱۰سال قبل هم برشون گردونند ، باز یه گوشه می شینند و با یه جایشون به نحو احسنت بازی می کنند و با یه آهی که محتمل از ماتحتشون خارج میشه میگن :   کاش می شد یه بار دیگه زندگی کرد یا کاش  زمان به عقب بر می گشت...

می خواست خودش رو نسبت به زبون تندم بی تفاوت نشون بده..از چشماش عجزِ با نمکی می بارید..رو کرد به طرفم  تا دوباره رو به صورتم تخلیه دود کنه..اما بارش این عجزِ با نمک اونقدر شدت گرفت که نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم..یه اخم و یه نگاه  عاقل اندر سفیه به من کرد . حس پدرانه عجیبی که سابقه نداشت، نسبت بهش پیدا کرده بودم..یادم به اولین نوشته اش که تو سیزده سالگیش نوشته بود  و تو 20 سالگیش واسم خونده بود افتاد..توو اون نوشته اش یه سوال غمانگیز از خودش پرسیده بود ..اینکه " چرا وقتی مامان با بابا دعوا میکنه آرایشش غلیظ تر میشه؟ "

دستاش رو محکم گرفتم وبهش گفتم میدونم دوباره حالت خوب  نیست.گفتم  بنویس.البته اول سعی کن  همه چیز توی فکرت بمونه تا مغزت متورم شه و بعد به صورت یه نوشته درست و درمون منفجر بشه ، بعد یادت باشه زود فراموشش کنی قبل از انکه کار بیخ پیدا کنه...

آخر سر که میخواست بلند شه و بره یه چیزی گفت که روم نمیشه بگم چه نقاط حساسی از وجود جسمانی و غیر جسمانیم سوخت..گفت داداشم بعد از 8 سال از فرنگ  تشریف بردند بهشت زهرا و وقتی دیدن چهار طرف قبر مادرم  چهار تا مرد خاک شده ،غیرتی شده و تصمیم دارند مادر جون رو نبش قبر کنند...

 

پینوشت:

۱-این چند روز من اسباب کشی داشتم و عطای غرب رو به لقایش بخشیدم ..دوستان هم در این نقل مکان بسیار همراهی و کمک کردند ..تلفن زدند و بعد از اسباب کشی خواستند واسه خوردن چایی تشریف بیارند..واقعا جا داره که تشکر ویژه ای ازشون کنم...

 

2-آقا فکر کنید سوئیچ بی ام دبلیو  رو ازتون بگیرن و جاش سوئیچ پیکان جوانان رو بدهند..حالا جریان اینترنت من ه...واقعا واسم سخته که بعد از ای دی اس ال با dial up کار کنم..باورکنید شاید نشه گفت ای دی اس ال مثل بی ام دبلیو هست اما خدایی dial upحکم همون پیکان جوانان رو داره
|+| نوشته شده توسط حسین مزارعی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 مسیح به ز مهدی
از اونجایی که همیشه از مخالفان پر و پا قرص "چس ناله" بوده ام ترجیح میدم از این روز های اخیر زندگیم لب به سخن نگشایم ..هر چند که واقعا گفتنش "چس ناله" محسوب نمی شه و جزء سختترین دوران زندگی ام در ۳/۴ سال اخیر بوده اما همان به ، که در دل فرو نشسته باشد(یه لحظه رفتم به قرن ۷/۸ هجری)..اما از اونجایی که هیچ وقت بالا تر از سیاهی رنگی نبوده پس من هم از سیستم دایورتینگ بهره می جویم..

 

درینگ درینگ....درینگ درینگ...(ازین تلفن قدیمیا..یادتونه؟)

-الو...کافه هفت ..بفرمایید(ادای خارجی ها که اول خودشون رو معرفی میکنند بعد فک می زنند)

+سلام..خوبی؟ داری چه کار می کنی(با یه حالتی که روم نمیشه بگم ..یه چیزی تو مایه های را رفتن دختر های پاشنه ۱۰سانتی نوک تیز)

-سلام..خوبم..هیچی ..دارم با فندکم بازی میکنم( خواهشاً زیاد رو کلمه "فندک " فوکوس نکنید)

+دلم گرفته بود..گفتم یه زنگ بزنم شاید دلم باز شه ..لعنت به این جمعه شب ها که همیشه دل آدم توش میگیره..میگن واسه اینه که "امام زمان" نامه اعمالمون رو برسی میکنه...

-خوب یه کاغذ و قلم آماده کن و یه نامه واسه مهدی جون بنویس و کتباً ازش درخواست کن تا بیخیال برسی نامه اعمال جنابعالی در  جمعه شب ها بشن..بعدش هم سوار اتوبوس های قم شو و یه راست برو جمکران و نامه رو بنداز تو اون چاه معروفه..حتمی درخواستت بررسی میشه...اما یادت باشه یه اسکناس ۵۰۰۰ تومانی هم همراه با نامه بذار توو پاکت.. و الی در تمام طول هفته  ، شبها دهنت سرویسه...

تازه اگه این افاقه نکرد می تونید تشریف ببرید بلاد کفر...بررسی نامه ها اونجا توسط مسیح و یکشنبه شب ها صورت می پذیره..تازه می گن عیسی مسیح با حال تر هم هست..خیلی چیز ها رو زیر سیبیلی رد می کنه ...

+ اه ه ه ه ه..منه خر رو بگو دارم با کی درد ودل می کنم..اصلا تو از همون اول هم آدم نبودی..هر جوری فکرش رو می کنم می بینم یه جورایی دزدکی خدا زنده ای..برو گم شو دیگه...

تق (تلفن رو کوبیدند)

بعد از تلفن ایشون نشستم با خودم فکر کردم تا دلیل غمگینی جمعه شبا رو کشف کنم ...به هر صورت همیشه "درد بشریت" از دغدغه های اصلی بنده بوده (کاش امیر کریمی زاده این جمله رو می خوند)..

با خودم فکر کردم این حالت رو منم قبلا زیاد داشتم اما چرا دیگه در من محسوس نیست..خوب با یه "دو دو تا ده تا  " دریافتم این حالت زمانی که به مدرسه یا دانشگاه یا سر کار میرفتم به من دست می داد پس دریافتم که بهترین درمون واسه این درد "الاف و بی کار شدن ه" ..معمولا آدم های الاف و بی کار روز های هفته رو گم می کنند پس واسشون فرقی نمی کنه که امروز چند شنبه باشه...آقا سرتون رو درد نیارم بی کاری البته به معنای عامش خیلی حال میده...حتمی می پرسید خوب اگه بیکارید چه جوری امرار معاش می کنید؟ خوب عزیز جان من رو چه به امرار و معاش..بابت غذا هم معمولا هوا می خوریم و کف دفع می کنیم...

حالا چند تا خبر توپ واستون می ذارم تا چیز کیف شید....

۱- آقا میگن هفتم مهر تولد میر حسین موسویه..خوب حتما خیلی ها میگن باشه تو رو سننه..اما خوب از همه مسائل سیاسی گذشته من میر حسین رو ورای سیاست دوست دارم..واسم جذابه.... از اونجایی که خودم اصلا محجوب نیستم از آدمایی با شخصیت متین و محجوب  همچون میر حسین خوشم میاد..البته در بیانیه ۱۳ ، خودشون خیلی زیبا راجع به این قضیه فرمودند :

تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود.

 

 

 خدایی این بشر از دهنش گوهر و جواهر همینجور می باره..کافیه کمی با این یارو مقایسه اش کنید که وقتی حرف می زنه انگاری تازه از چاله میدون کلی آدم ناکار کرده تا به پاستور خودش رو رسونده و یه راست هم بعد از کلی خونریزی و قمه کشی خودش رو پرت کرده توو بغل "آقا"...بگذریم..یه آن به فکر کهریزک و  شیشه نوشابه و باتوم غیره افتادم..اصلا کی گفته چاله میدون و قمه کشی بده..هر کی گفته یا نمیدونه اینجا چه خبره یا بیخیال ما تحت محترمش  شده...

 ۲- آقا شما شنیدید؟ ...شما چی خانم ؟...پس بذارید خودم بهتون بگم...میگن یه دختره موبایلش رو برداشته و توو تهران دوره افتاده و از هر جا دلش خواسته فیلم گرفته..بعد حافظه (مموری) گوشیش رو در آورده و تمام فیلم رو آپلود کرده بعدش هم فرستاده واسه جشنواره فیلم هامبورگ...

یه خانم نسبتا پیر : وای پسر جون..حالا اسم این دختره چی هست؟...من : مادر میگن اسمش سپیده فارسی هستش..آقا ۴۰ ساله با سری طاس: پسر جون ازدواج هم کرده....من : نمی دونم والله..

اصل خبر :«تهران، بدون مجوز»، در بخش «کلان‌شهرهای تپنده‌» هفدهمین دور« فستیوال جهانی فیلم هامبورگ» که از بيست‌وچهارم سپتامبر تا سوم اکتبر در این شهر برگزار می‌شود، به نمایش در ‌می‌‌آید.شاید اگر«سپیده فارسی»، کارگردان فیلم «تهران، بدون مجوز»، به مراجع مربوطه در تهران مراجعه می‌کرد، تا اجازه‌ی فیلم‌برداری مستندش را کسب کند، این فیلم هرگز ساخته نمی‌شد. استفاده از تلفن همراه به عنوان دوربین، این امکان را در اختیار«فارسی» گذاشته است که بتواند بدون رعایت «موازین رسمی» و باید و نباید‌های ادارات سانسور، از «هر چه دل تنگ‌اش» می‌خواهد، آزادانه فیلم بگیرد. این آزادی در اختیار کسانی که به‌طور غیرحرفه‌ای در این مستند، نقش بازی کرده‌اند، نیز گذاشته شده است. آنان هم، در مقابل دوربین تلفن همراه کارگردان از هر چه دل تنگ‌شان خواسته، گفته‌اند؛ از جمله راننده‌ی تاکسی‌ای که بدون روی‌دربایستی داستان «شیطنت‌های» دو دختر جوان مسافر خود را حین راننده‌گی بازگو می‌کند، یا کیوسک‌‌دار ده ـ دوازده ساله‌ای که روزها کار می‌کند و شب‌ها به مدرسه می‌رود، یا معرکه‌گیری که زنجیر به دور بدن خود می‌بندد و با فشار بازو می‌کوشد، آن را پاره کند..

حالا بعدش بگید امکانات نیست. تو خودت چیزی بارت نیست نمیخواد خر امکانت رو بچسبی..بی ارزه (با خودمم)

۳-و اما آخرین خبر...حسین مزارعی یعنی کافه هفت خودتون یعنی خودم.. فیلم کوتاه ۱۵ دقیقه ایش رو ساخت..وقتی تدوین ش تموم شد واسه تماشا همتون رو دعوت میکنم البته خوردن پفک و چس فیل و غیر و.. در حین تماشا ممنوع می باشد(خوب کارد تو اون شکمت بخوره..نمی تونی ۱۵ دقیقه جلو خودت رو بگیری؟)..

 

 چون خبر مربوط به خودم بود خودم رو آدم حساب کردم و عکسم رو گذاشتم..

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین مزارعی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 با دوربینم سوراخ سوراخت میکنم

 

زن : تو را خدا..تورا به مقدساتت.. فقط باش..هیچی ازت نمی خوام

پسر :اولا که من فاقد هر گونه مقدساتی هستم..ثانیا من بهت هشدار داده بودم که سعی نکن به من نزدیک شی یا تریپ عشق و عاشقی راه بندازی..
گفته بودم هر چی نزدیکتر شی من دورتر خواهم شد...من از صدای بلبل متنفرم..با شمع و گل و پروانه ام هیچ حال نمی کنم
زن :باشه قول میدم عاشقت نباشم ..ببین من به خاطر خیانت بود که از شوهرم جدا شدم..اما تو با هر کی می خوای باش..حتی می تونی باهاشون بخوابی

پسر : لطف حضرت عالی مستدام..چه سرویسی داره بهم میده..اولا که این امکانات هیچ واسم لذت بخش نیست..دوما که اینا یی رو که گفتی چیزاییه که مال خودم و سرویس تو نیست
داری از جیب خودم می کشی بیرون به خودم تقدیمش می کنی..واقعا که مسخره است

زن : آخه گناه من چیه که دوست دارم ..آخه مگه دست خودمه..

پسر : بشر یه میلیون ساله خودش رو جر داده..هزاران جنگ و انقلاب رو پشت سر گذاشته اما دستاوردش چی بوده؟   خریت...تو هم گناهت همینه


زن : (در حالی که زن در حال کندن لباس هاشه) بیا.. روح من رو که تسخیر کردی..جسمم هم واسه تو..دیگه چی می خوای؟

پسر : (به طرف دوربین عکاسی که روی میز قرار داره حمله ور می شود)  لخت نشو که با همین دوربینم جا جا بدنت رو سوراخ سوراخ میکنم..اون وقته که یاد میگیری چه جوری از یه نفر متنفر باشی

زن : (خودش رو روی کاناپه ولو می کنه و گریه کنان)  خیلی آشغال و عوضی هستی..فکر کنم واسه همینه که دیوونت شدم


پسر :هی گوش کن ..من توو کاره این دنیای لعنتی موندم..زنی که به بچه 2 سالش رحم نمی کنه..حتی می زنتش حالا چه طوری داره عاشق یه نره خر شده که نه معصومیت این بچه رو داره و نه زیبایی و جذایتش رو..اییی تف به این...میدونی من هیچ وقت دوست نداشتم نظام این دنیا رو عوض کنم فقط می خواستم منفجرش کنم.فکر کنم الان بهترین زمانه واسه این کار..

زن : (درحالی که داره اشکا و دماغش رو با یه دستمال کاغذی پاک می کنه) تو حق نداری توو زندگی خصوصی من دخالت کنی..به خودم مربوطه..


پسر :آره..خوبه این چیزا رو می دونی اونوقت می خوای چیزای شخصیه یکی رو راحت از چنگش در بیاری..خوب گوش کن شاید من به هیچی معتقد نباشم اما حداقل واسه خودم یه اصولی دارم که به همین راحتیا زیر پام لهش نمی کنم
حالا هم بهتر دیگه گورت رو گم کنی والا ....(به دوربینش اشاره می کنه)


زن در حالی که که داشت لباسش رو راست و ریس میکرد زیر لب به پسر زشت ترین فحش ها را می داد ..پسر آنقدر خندید که عضلات صورتش خشک شد و
به یاد فاحشه هایی افتاد که تمام روز مجبورند لبخند بزنند و هیچ گله ای بابت گرفتگی عضلات صورتشون نکنند وبه نا گاه جای تمام آن فاحشه ها گریست

اَهههههههه...بعضی ها رو دیدید (خدایی زیاد دیدید)تا تقی به توقی می خوره (شتلق)..مثلا موفق نمی شن با مرد یا زن مورد علاقشون(جالبه همشونم فکر می کنند عاشقن )چند ماه بیشتر لاس بزنند یانتونستند به چیزایی برسند که مطمئنا به غلط زدن توو کثافتاشون کمک شایانی می کنه با یه دستشون همچین خِر مرگ رو می چسبند که جناب مرگ رو جون به لب می کننددر حالی که با دست دیگشون همچین پای سرکار خانم زندگی رو گرفتن که حتما بعد از این کشاکش زندگی مستلزم  بخش مراقبت های ویژه میشه..

بابا جون من... اگه زندگی کثافته اخه تفِ..  مردُ مردونه بی خیالش بشید و با یه حرکتِ اروتیک بر لبان مرگ بوسه بزنید ( مرگ چه حالی کردا )..نه این که از یه طرف به جناب مرگ و از طرف دیگه به سرکارِ زندگی خیانت کنید....

والله با قرص خوردن و رگ زدن کسی نمرده..اگه می خواید راسراسکی ریق رحمت رو سر بکشید راه های برگشت نا پذیر زیاده..اگر هم می خواید زنده باشید و نفس بکشید خواهشاً اینقدر چس ناله نکنید...باور کنید یه روزی هممون به واقعی ترین حقمون که همون مرگه خواهیم رسید..الکی که نیست قدینیا تاکید کردند که مرگ حقه..جز مرگ هیچی واقعیت نداره..بعد از مرگ هم که کسی بر نگشته بگه چه خبره...  

----------------

پینوشت : از اون جایی که نمی خوام از سر زدن به وبلاگم و خوندن چرت و پرت هام احساس وقت تلفی و بیهودگی کنید چند تا خبر میذارم تا احساس خوشایند و مفید بودن خونتون بزنه بالا..

 ۱-  برو بچز دیگه نمی خواد از ساعت ۴ برید توو صف بلیت فرووشی تاتر و مثل بچه یتیم ها زل بزنین به صورت آقاهه تا دو تا بلیت به بهتون بده ..سامانه اینترنتی فروش بلیت تاتر راه افتاده..اما اول باید برید اینجا ثبت نام کنید

۲-  بنیاد«نیدرزاکسن» اعلام کرده  که جایزه‌ی «سپکتروم»، که هر سه سال به یک عکاس هنرمند اهدا می‌شود، در دور آینده که بهار سال 2011 برگزار می‌شود، به «بهمن جلالی» عکاس ایرانی تعلق خواهد گرفت.خدایی جالبه ها.. از دو سال قبل واسه  خودشون برنده اعلام می کنند..آدم توو کارِ این خارجی ها می موونه..حالا یه کار از بهمن جون ببینید شاید شما هم تصمیم خارجی ها رو درست دونستید..

 

۳- آقا به مناسبت روز ملی سینما آثار برگزیده 12 دوره جشن بزرگ سینمای ایران روزهای 23 و 24 شهریورماه در سینماهای تهران و شهرستان‌ها همزمان به صورت رایگان به نمایش درمی‌آید.بروبچز وبلاگ نویس یه تور سینما تو این دو روز بذارید ما هم پایه صندلی تونیم..واسه اطلاعات بیشتر هم  اینجا کلیک کن دیگه..

 ته نوشت : بچه ها روز قدس یادتون نره

|+| نوشته شده توسط حسین مزارعی در جمعه بیستم شهریور 1388  |
 یه قرمه سبزی پخت و رفت
 

از همون موقع که شیشه شیر و پستونک رو بوسیدم و گذاشتم کنار ، متوجه این شده بودم که تا آخر عمر نه اون من رو می فهمه و نه من درکش میکنم..بعد از شش
ماه آدرس خونه رو به هر زحمتی بود پیدا کرد و تلفنی خبر داد داره میاد پیشم....قبل از تشریف فرماییش سعی کردم آثار هر آنچه که مسبب دلخوری اش می شود را پاک کنم
میزم رو با وسواس مثال زدنی تمیز کردم تا حتی مولکولی از خاکستر سیگار به جا نماند..سعی کردم کتاب های روی میزم را با  کتابهای رشته ای که هفت سال از عمرم رو حرومش کردم (شیمی) بچینم


   همه دی وی دی ها رو توو هر سووراخ سمبه ای بوود  جا دادم  انجام این کارها با احساس حماقتی وصف نا پذیر عجین شده بود . دو تا عود هم روشن کردم تا حال و هوای خونه عوض شه ..

 وقتی اومد ، از بس ندیده بودمش روم نمیشد ببوسمش اما به هر زحمتی بود خم شدم و دستاش رو یه ماچ ملایم کردم..مثل همیشه دستاش پر بود...یه دستش انواع میوه جات نوبر و دست دیگش لبنیات و حبوبات
.. (چقدر دست دست کردم آخه نه پا رو میشه بوسید و نه با پا میشه پلاستیک میوه حمل کرد)

 یکی از هیچ حسن رمضان:


سینما ها از افطار تا سحر ، فیلم اکران می کنند. تازه بلیت ها هم که از ماه قبل دو برابر شده بود در ماه رمضان ، نصف شده تا ملت  شدیدا احساس ارزونی کنند
 پایه ام تا یه بار واسه همیشه با دوستان وبلاگی (که هیچ خبری مبنی بر حقیقی یا مجازی بودنشان نیست) تماشا فیلم ساعت 2 نصف شب رو اونم توو سینما تجربه کنم

حالا مامان دقیقا مقابلم روی مبل لم داده بود

مامان  :چه میکنی ؟ سرکار میری که؟

من  :  ها.........؟..( دوست ندارم این سوالات محکوم کننده رو جواب بدم )  

مامان با یه اخم آمیخته از لبخند(خودم هم نمیدونم چه طوری...اما یه جوری که نه به قاضی ها شبیهه و نه به فرشته های مهربون ) : پایان نامه ات رو دفاع کردی ؟

من : (با یه دستپاجگی که از آدمی با اعتماد به نفس من کمی بعیده)  ها...؟

مامان :پایان نامه ات رو دفاع کردی ؟ (حالا کمی به فرشته مهربون نزدیکتر شده)

من :نه..اما آخرشه دیگه..استاد راهنما چند ماهی ایران نبوده یه کم عقب افتادم..

کاش می تونستم بی خیال مراقبت از شکسته شدن دلش می شدم و با همون پررووییه همیشگی ام میگفتم بابا من حالم از هر چی پایان نامه و درس بهم می خوره...اما یه دفعه که به خودم اومدم با خودم گفتم همه که میدونند من حالم به هم می خوره حالا چرا بعد از مدت ها دوباره اعصابش رو خورد کنم

رفتم از آشپزخونه چایی ریختم و وقتی سینی چای رو جلوش گرفتم طوری بهم خیره شد که یه لحظه خودم فکر کردم سر طفلان مسلم دستمه...

مامان :(کاملا عصبانی باور کنید) تو دین و ایمون نداری ..فکر کردی مثل تو لا مذهبیم..نه نمازی..نه رووزه ای..نه خدا رو میشناسی نه پیغمبر رو...واسه همینه که خدا بهت کمکی نمی کنه دیگه..

همین جور که بهش زل زده بودم تو دلم می پرسیدم : من آخرین بار کی از خدا کمک خواستم ؟ اصلا خدا باید در چه مورد به من کمک کنه؟ چی بهم بده تا خوشحال شم ..چی رو می خواد ازم بگیره که داغونم کنه؟

لبخندی به مامانم زدم که بگم همیشه حق با توئه..و تمام سعی ام رو کردم تا بحث رو عوض کنم

من :راستی ماهک کوچولو  ( دختر ۳ ساله خواهرم و تنها نوه خانواده) بزرگ شده؟

مامان : (با یه ذوقی که انگار ۷۲ درصد زمین  ۲۰ درصد آسمون رو ۶ دانگ به نامش زدند) آره پدر سوخته..ناز  و شیطون و بلبل زبون..دیروز زنگ زدم خونشون ..گوشی رو برداشته.. بهش گفتم ماهکی خووبی مامان..چه کار می کردی؟

که ماهک کوچولو هم گفته مامان الآن دارم کارتون می بینم ..وقت ندارم..اگه میشه بعداٌ زنگ بزنید

همین جور که مامانم از ماهک می گفت منم توو دلم ذوق میکردم..یه دفعه مامان یه مکثی کرد و بعدش هم یه سکوت یه دقیقه ای..انگار داشت با خودش کلنجار می رفت تا حرفی رو بزنه..

مامان با بغض : حسین..حال مامان بزرگ خیلی بد شده..جواب آزمایشاتش اومده..سرطان داره..دکترش گفته دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست ( اینجا بغض اش ترکیده بود)..حالا هم فقط دوست داره تو رو ببینه..(آخه اگه یه نفر تو دنیا زیادی واسم مهم باشه همین ننه جونمه)

من تنها بهش خیره شده بودم..با تمرکز تمام سعی می کردم پلک نزنم  (احمقانه است نه؟)

مامان یه قرمه سبزی پخت و رفت..منم تا چند وقت

 تمام خاطرات بچگیم اسلاید به اسلاید همراه با ننه جون رو مرور می کردم..اما باید پذیرفت که این قانون طبیعته..امروز او و فردا من...

-----------------------

پینوشت :

نمیدونم چرا سر به وبلاگ هر کی میزنم یا حالش بده یا تازه از حالت نزار رها شده یا پیش بینی کرده که در چند روز آینده  روزهای قمر در عقربی رو بایست پشت سر بذاره..چی بسر ما اومده ؟ چرا همه دچار دپریشن حاد شدن؟  چرا میس شانزلیزه باید بقول خودش با فکر نه از روی احساسات آنی تصمیم به.... بگیره؟

ما تحملمون کمتر شده یا دنیا روز به روز آشغال تر میشه؟

۲- یه کاریکلماتور توو وبلاگ داروگ خوندم که بی تعارف خر کیف شدم (خیلی بی ادبم)..شما هم حال کنید

قیچی رو برداشت ، اینقدر همه چیز رو برید تا آخر به اسکیزوئید مبتلا شد!

خیلییییییییییی خوب بود..خیلی

 


 

|+| نوشته شده توسط حسین مزارعی در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 
 
بالا