از همون موقع که شیشه شیر و پستونک رو بوسیدم و گذاشتم کنار ، متوجه این شده بودم که تا آخر عمر نه اون من رو می فهمه و نه من درکش میکنم..بعد از شش
ماه آدرس خونه رو به هر زحمتی بود پیدا کرد و تلفنی خبر داد داره میاد پیشم....قبل از تشریف فرماییش سعی کردم آثار هر آنچه که مسبب دلخوری اش می شود را پاک کنم
میزم رو با وسواس مثال زدنی تمیز کردم تا حتی مولکولی از خاکستر سیگار به جا نماند..سعی کردم کتاب های روی میزم را با کتابهای رشته ای که هفت سال از عمرم رو حرومش کردم (شیمی) بچینم
همه دی وی دی ها رو توو هر سووراخ سمبه ای بوود جا دادم انجام این کارها با احساس حماقتی وصف نا پذیر عجین شده بود . دو تا عود هم روشن کردم تا حال و هوای خونه عوض شه ..
وقتی اومد ، از بس ندیده بودمش روم نمیشد ببوسمش اما به هر زحمتی بود خم شدم و دستاش رو یه ماچ ملایم کردم..مثل همیشه دستاش پر بود...یه دستش انواع میوه جات نوبر و دست دیگش لبنیات و حبوبات
.. (چقدر دست دست کردم آخه نه پا رو میشه بوسید و نه با پا میشه پلاستیک میوه حمل کرد)
یکی از هیچ حسن رمضان:
سینما ها از افطار تا سحر ، فیلم اکران می کنند. تازه بلیت ها هم که از ماه قبل دو برابر شده بود در ماه رمضان ، نصف شده تا ملت شدیدا احساس ارزونی کنند
پایه ام تا یه بار واسه همیشه با دوستان وبلاگی (که هیچ خبری مبنی بر حقیقی یا مجازی بودنشان نیست) تماشا فیلم ساعت 2 نصف شب رو اونم توو سینما تجربه کنم
حالا مامان دقیقا مقابلم روی مبل لم داده بود
مامان :چه میکنی ؟ سرکار میری که؟
من : ها.........؟..( دوست ندارم این سوالات محکوم کننده رو جواب بدم )
مامان با یه اخم آمیخته از لبخند(خودم هم نمیدونم چه طوری...اما یه جوری که نه به قاضی ها شبیهه و نه به فرشته های مهربون ) : پایان نامه ات رو دفاع کردی ؟
من : (با یه دستپاجگی که از آدمی با اعتماد به نفس من کمی بعیده) ها...؟
مامان :پایان نامه ات رو دفاع کردی ؟ (حالا کمی به فرشته مهربون نزدیکتر شده)
من :نه..اما آخرشه دیگه..استاد راهنما چند ماهی ایران نبوده یه کم عقب افتادم..
کاش می تونستم بی خیال مراقبت از شکسته شدن دلش می شدم و با همون پررووییه همیشگی ام میگفتم بابا من حالم از هر چی پایان نامه و درس بهم می خوره...اما یه دفعه که به خودم اومدم با خودم گفتم همه که میدونند من حالم به هم می خوره حالا چرا بعد از مدت ها دوباره اعصابش رو خورد کنم
رفتم از آشپزخونه چایی ریختم و وقتی سینی چای رو جلوش گرفتم طوری بهم خیره شد که یه لحظه خودم فکر کردم سر طفلان مسلم دستمه...
مامان :(کاملا عصبانی باور کنید) تو دین و ایمون نداری ..فکر کردی مثل تو لا مذهبیم..نه نمازی..نه رووزه ای..نه خدا رو میشناسی نه پیغمبر رو...واسه همینه که خدا بهت کمکی نمی کنه دیگه..
همین جور که بهش زل زده بودم تو دلم می پرسیدم : من آخرین بار کی از خدا کمک خواستم ؟ اصلا خدا باید در چه مورد به من کمک کنه؟ چی بهم بده تا خوشحال شم ..چی رو می خواد ازم بگیره که داغونم کنه؟
لبخندی به مامانم زدم که بگم همیشه حق با توئه..و تمام سعی ام رو کردم تا بحث رو عوض کنم
من :راستی ماهک کوچولو ( دختر ۳ ساله خواهرم و تنها نوه خانواده) بزرگ شده؟
مامان : (با یه ذوقی که انگار ۷۲ درصد زمین ۲۰ درصد آسمون رو ۶ دانگ به نامش زدند) آره پدر سوخته..ناز و شیطون و بلبل زبون..دیروز زنگ زدم خونشون ..گوشی رو برداشته.. بهش گفتم ماهکی خووبی مامان..چه کار می کردی؟
که ماهک کوچولو هم گفته مامان الآن دارم کارتون می بینم ..وقت ندارم..اگه میشه بعداٌ زنگ بزنید
همین جور که مامانم از ماهک می گفت منم توو دلم ذوق میکردم..یه دفعه مامان یه مکثی کرد و بعدش هم یه سکوت یه دقیقه ای..انگار داشت با خودش کلنجار می رفت تا حرفی رو بزنه..
مامان با بغض : حسین..حال مامان بزرگ خیلی بد شده..جواب آزمایشاتش اومده..سرطان داره..دکترش گفته دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست ( اینجا بغض اش ترکیده بود)..حالا هم فقط دوست داره تو رو ببینه..(آخه اگه یه نفر تو دنیا زیادی واسم مهم باشه همین ننه جونمه)
من تنها بهش خیره شده بودم..با تمرکز تمام سعی می کردم پلک نزنم (احمقانه است نه؟)
مامان یه قرمه سبزی پخت و رفت..منم تا چند وقت
تمام خاطرات بچگیم اسلاید به اسلاید همراه با ننه جون رو مرور می کردم..اما باید پذیرفت که این قانون طبیعته..امروز او و فردا من...
-----------------------
پینوشت :

نمیدونم چرا سر به وبلاگ هر کی میزنم یا حالش بده یا تازه از حالت نزار رها شده یا پیش بینی کرده که در چند روز آینده روزهای قمر در عقربی رو بایست پشت سر بذاره..چی بسر ما اومده ؟ چرا همه دچار دپریشن حاد شدن؟ چرا میس شانزلیزه باید بقول خودش با فکر نه از روی احساسات آنی تصمیم به.... بگیره؟
ما تحملمون کمتر شده یا دنیا روز به روز آشغال تر میشه؟
۲- یه کاریکلماتور توو وبلاگ داروگ خوندم که بی تعارف خر کیف شدم (خیلی بی ادبم)..شما هم حال کنید
قیچی رو برداشت ، اینقدر همه چیز رو برید تا آخر به اسکیزوئید مبتلا شد!
خیلییییییییییی خوب بود..خیلی
|
+| نوشته شده توسط
حسین مزارعی در یکشنبه هشتم شهریور 1388
|